صبح سپید آینه ها شام ماتم است
امشب دوباره آه، بساطم فراهم است
آری دوباره بزم شب گریه جور شد
بزمی که نوحه اش ....چه عزا و چه ماتم است
شکر خدا که محفل اشکی به پا شده است
تا این که یادمان نرود گریه مرهم است
شبهای ناب هشتم هر ماه قلبمان
یک جلوه از تجلی ویرانه غم است
اینجا نشسته است زنی پای روضه ها
سرو جوان قامت او اندکی خم است
در هیئتی که خون خدا موج می زند
فیض حضور سبز فرشته دمادم است
آب فرات موج مزن پای اشکمان
اینجا دخیل کوثرمان نیل و زمزم است
هر قلب مرده، زنده شود با مسیح اشک
سمت ضریح گریه ی ما چشم مریم است
خورشید و نیزه و عطش و داغ خیزران
هر روضه در خیال من و تو مجسم است
محفل تمام گشت، ولی موج اشکمان
تا ماه بعد غرق تماشای پرچم است
وقتی به جام چشم تو لبخند می زنیم
بر چینی شکسته دل بند می زنیم
یا خیره بر صلابت نام تو می شویم
یا طعنه بر شکوه دماوند می زنیم
سیر از نشاط باغ خیالت نمی شویم
گل بوسه بر نگاه تو هر چند می زنیم
تا در زلال برکه چشمت رها شویم
دل را به آب و آینه پیوند می زنیم
ما در خروش سینه طوفان وزیده ات
تکیه به خشم جاری اروند می زنیم
ما در هوای خال تو بر زورق خیال
هر شب سری به شهر سمرقند می زنیم
تا آن نگاه مست تو مدهوشمان کند
دل را گره به باده لبخند می زنیم
خورشيد و ماه اينه دار جمال تو
گرم از طلوع خاطره بي زوال تو
من در بهشت ديده تو مست ميشوم
با عطر هر شكوفه باغ خيال تو
طاووس چهره اي و پريخانه ميشود
ايينه در هواي تماشاي بال تو
عمريست با نسيم حضورت شناورم
در ابي نگاه هميشه زلال تو
اين اشتياق تازه صياد و دام چيست
شايد شكارشان شده چشم غزال تو
زخمي شدست پاي خيالم به خاطرت
تا هند رفته ام به تمناي خال تو
صايب سرود حسن ختام سروده ام
اري دوبيت وصف تمام و كمال تو
"ذوق وصال ميگزد از دور پشت دست
گرم است بس كه صحبت من با خيال تو
خواهي حناي پا كن و خواهي نگار دست
من مشت خون خويش نمودم حلال تو"
بر بام عشق دوست همیشه کبوترند
جز در هوای عاشقی او نمی پرند
صبح از نشاط چهره اشان آبرو گرفت
همزاد آب و آینه و نور وکوثرند
پروانه های سوخته بالند عاشقند
شبهای شعر و خاطره شمعند دلبرند
آب و هوای چهره اشان هم حکایتیست
ابری فضای دیده ولی سبز باورند
کارون اشکشان به نگاهی روان شده است
اندوه خون گرفت نگاه زلالشان
ديگر شبيه اينه هاي مكدرند
آنجا که خفته اند به صحرا غریب وار
باغ شقایقیست که گلهاش پرپرند
موج فرات قمقمه هاشان ندا دهد
لب تشنگان عشق علمدار لشگرند
شبهای حمله روضه آقا و قتلگاه
فردا غروب زائر خورشید، بی سرند
با یک مدینه داغ چه ساده چه بی نشان
در فکر انتقام کفن پوش مادرند
این شاعر خزان زده را ابر رحمتند
آیا به سمت باغ شهادت نمی برند؟
تسبیح زخمهای تو تصویر می شود
تا دانه دانه اشک تو زنجیر می شود
اندوه کعبه بود،ترک خورد از غمت
دارد به شکل قلب تو تصویر می شود
آیینه در برابر منشور گریه هات
در غربت نگاه تو تکثیر می شود
از سیر تا پیاز غمت سیر گریه کرد
آن دختري که از همه کس سیر می شود
آنقدر خون گریست که افتاد بر زبان
دارد به پای غصه تو پیر می شود
دنیا بدون فاطمه یک جور دیگریست
خیلی برات سرد و نفس گیر می شود
تا دستهای حیدریت بسته می شوند
روباه هم به یک دو نفس شیر می شود
این سفره های نان و نمک بعد رفتنت
لبریز شیر و گندم و تزویر می شود
یعنی علی نماز نمی خواند؟.....وای من
روح اذان به مأذنه تکفیر می شود
شبهای قدر وقت نزول کبود تو
فزت و رب....به خون تو تفسیر می شود
این قلبهای سنگیمان خیبری شدند
تنها به دست مهر تو تسخیر می شود
کو جلوه های آینه غرق نور تو؟
آهی نهفته در دل چشم نمور تو
پنهان شدی ز دیده امان، ماه آرزو
شبها نمیرسیم به فیض حضور تو
خیلی شبیه پیر زنان راه می روی
بانو چه آمده به سر شوق و شور تو؟
تا بسته اند پیش تو دستان آینه
سنگی زدند گوشه ظرف غرور تو
داوود ناله های تو از راه می رسد
وقتی که سوخت در تب شعله زبور تو
در شعله ها مدام به تو وحی می شود
جبریل آمده به مناجات طور تو
اینجا شبیه خاطره گوشواره ات
بانو ترک ترک زده چشم بلور تو
هر چند از خزان بدنت سرد می شود
داغ است در میانه میدان تنور تو
در پای رود خشم نگاهت دمیده است
شمشیر،پشت پلک همیشه صبور تو
امید من به لطف سلیمان چشم توست
خالی تر از همیشه شده دست مور تو
امشب بیا به محفل گیسو سپید ها
بر باد رفته اند تمام امید ها
پر می شوند از ورق جمعه باطله
تقویم های کهنه شده سر رسید ها
گویند شرح داغ دلت را نسیم وار
از سمت دشتهای شقایق شهید ها
قلب از فراق آینه ات سنگ می شود
مانند ریگ های بیابان حدید ها
تا جلوه کرد مستی لیلای چشم تو
مجنون شدند پای نگاه تو بید ها
تا آفتاب وعده سبزت طلوع کرد
میل خزان گرفت بهار وعید ها
شک می کنند وصل تو را عده ای قلیل
آسوده باد خاطرت از ما مریدها
بی ارزشند پیش دو چشم پر از امید
این احتمال های قدیمی بعیدها
ای انتقام سرخ بیا با عبای سبز
کوری چشمهای حسود یزید ها
کی می شود به یمن حضورت به پا کنیم
آیین جشنهای ظهور تو عید ها
هر جمعه سرسلامتیت را دعا کنیم
با جمله های"عزت عالی مزید"ها
در ذهن شب چقدر معما گذاشتی
وقتی به باغ آینه ها پا گذاشتي
آسان نیامدی به غزل ناب ناب ناب
اول چقدر شاید و اما گذاشتی
حتی برای قافیه ها و ردیف ها
چندین غروب طاقچه بالا گذاشتی
یک شاخه یاس بودی و خود را دم سحر
در جانماز حضرت زهرا گذاشتی
کشتی شدی و رفتی و با کام سوخته
آتش به جان ساحل و دریا گذاشتی
ای آفتاب دوش پیمبر چگونه شد
خورشید را به منبر نی ها گذاشتی
خون بر دلت شده است که ناموس خویش را
تنها میان خیل تماشا گذاشتی
بیچاره من که خواستم از خیلتان شوم
اما مرا میان غزل جا گذاشتی
یعقوب اشک دیده آیینه کور کرد
از بس فراق یوسف خود را مرور کرد
خط می کشم به خاطره خوابهای خوش
تا نقش خال تو به خیالم خطور کرد
تصویر آب را زده بر هم عبور تو
آیینه را ملاحت عکس تو شور کرد
گلهای مریم از دل صحرا دمیده اند
وقتی مسیح از نفس تو عبور کرد
دفتر شدند صوت تو را برگهای باغ
داوود نغمه های تو گل را زبور کرد
ای نیل چشمهای تو مضمون شعر من
موسای گریه هات غزل را نمور کرد
شبهای گیسوان فراقت سحر شوند
روزی که آفتاب تو میل ظهور کرد
ابری تر از همیشه شدی آسمان من
غرقم به موج ديده تو بیکران من
خورشید من به شوق طلوعت نشسته ام
ماتم گرفت پای غروبت جهان من
وا شد هزار پنجره از خاطرات سرخ
سمت خزان چهره تو ارغوان من
نقشی پر از طراوت دشت شقایق است
تصویر قاب سینه تو ای خزان من
تابی قلم نداشت به شرح فراق تو
آتش گرفت در تب عشقت زبان من
میدیدمت به پای بلایم سپر شدی
داغت شکست پشت مرا قد کمان من
گلدسته ها پس از تو تماشا نشسته اند
اشکی کبود می چکد از هر اذان من
گیسو سپید کرده من خاک بر سرم
اف باد بر جهان پس از تو جوان من

